کار برای دیگران
شاه
انوشیروان به موسم دی
رفت
بیرون ز شهر بهر شکار
در
سر راه دید مزرعهای
که
در آن بود مردم بسیار
اندر
آن دشت پیرمردی دید
که
گذشته است عمر او ز نود
دانهٔ
جوز در زمین میکاشت
که
به فصل بهار سبز شود
گفت
کسری به پیرمرد حریص
که:
«چرا حرص می زنی چندین؟
پایهای
تو بر لب گور است
تو
کنون جوز می کنی به زمین
جوز
ده سال عمر می خواهد
که
قوی گردد و به بار آید
تو
که بعد از دو روز خواهی مرد
گردکان
کشتنت چه کار آید؟»
مرد
دهقان به شاه کسری گفت:
«مردم از کاشتن زیان نبرند
دگران
کاشتند و ما خوردیم
ما
بکاریم و دیگران بخورند»
ملک الشعرای بهار
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت ۹:۳۳ ب.ظ توسط علیرضا بابایی
|