یه مرد پیر پیری.فقیر گوشه گیری ،یه جفت پلاسی پاش بود .راه رفتنش یواش بود
یه
کوله بار به کول داشت نه پارتی نه پول داشت، موی سرش سفید بود
عصاش یه چوب بید
بود. نه تاب نه توان داشت . یه قدی چون کمون داشت.
نه شاد بودو نه خندون، نه قوه داشت
نه دندون. نزدیکی صد سالش بود.
ریشش تاپرشالش بود. می رفت ناله می کرد نفرین حواله
میکرد.
شکایت از زمون داشت شکوه ز آسمون داشت. می خوند همین ترونه
فریاد از این
رمونه. چه روزگاری داشتیم عجب باهاری داشتیم
روغن خوب می خوردیم قلپ فلپ می خوردیم. با
اونکه گاری داشتیم
اسب سواری داشتیم پیاده را می رفتیم تا کربلا می رفتیم
چه میوه
ها میخوردیم درس غذا میخوردیم. غصه وغم نداشتیم ،
قامتی خم نداشتیم. صد منا کول
میکردیم، کار راقبول میکردیم.
ریشارا حنا می بستیم،به دست وپا می بستیم. ملکی به پا
می کردیم
کرباس قبامی کردیم. کاری با فرنگ نداشتیم با هیشکی جنگ نداشتیم.
نه زور به کس
می گفتیم نه زوری می شنفتیم. یه وقت که جنگ
می کردیم
با چوب سنگ می کردیم. اتم متم نداشتیم اینهمه بمب نداشتیم
میدونا تنگ
می کردیم مردونه جنگ میکردیم یه وقت که حال نداشتیم
پرس وسوال نداشتیم عطاری سر
محله شیرخشتی دله دله
می بردیم و می
خوردیم کی زود به زود می مردیم سنبله لطیف دوا بود
دوای درد ما بود گل گاو زبون ارزون با زیره وسپسون دوای مرد وزن بود
نه قرص نه سوزن بود حکیم باشی صفا داشت یه قلب با خدا داشت
طبیبی بی ریا بود به دردا آشنا بود نسخه ی او
اثر داشت
از حال ما خبر داشت هم نفسش شفا بود هم خیلی با خدا بود
چه روزگاری داشتیم عجب باهاری داشتیم
استاد علی مظاهری